تقدیم به دختر کوچولویم " ترنم خورشیدی " که هنوز نیومده !!!!
دردانه آشیانه امّیدی
از چشمه مهربان دل جوشیدی
پروانه زیبای گل خوشبختی
آواز مهی ترنم خورشیدی...
عشق است در آسمان پریدن
دردانه آشیانه امّیدی
از چشمه مهربان دل جوشیدی
پروانه زیبای گل خوشبختی
آواز مهی ترنم خورشیدی...
وفا هم چون نسيمي زود بگذشت
چه خوش سازم دلم با غمزه يار ؟
محبت هم بهاري بود و بگذشت ...
با هر دم آن شعله عشق تو فزايد
زنهار ز روزي كه نباشي و نفس هست
آن روز نفس مر همه عشاق سر آيد ...
من باد زمستاني و تو سرو دلارام
پوشيده اي از من رخ خود با چه غروري ؟
قلبم نشود جز به تماشاي تو آرام ...
با نظراتتون دلگرمم كنيد
آنگه كه به احساس به من خنديدي
ميناي رخت را افسوس كه دزديدي
آن دم كه توعشقم را در چشم نمي ديدي
اي گل چه مطلب به چه انديشيدي؟
آن دم كه به احساس كمي خنديدم
گلگون شدم و رخ ناچار بدزديدم
من جز تو به اغيار نيانديشيدم
من برق نگاهت از دور مي ديدم
اما دل من اي دوست از دور شد بي تاب
من جز تو نمي ديدم شبانه و در خواب
افسوس قدر اين بود بر ضد من اين اسباب
شد ماهي احساسم از جور دور از آب
غصه و غم این دل من ریش کرد یا که ملال و تعبم بیش گرد
صبح به شب چشم من اندوهگین گشت که این قلب بد اندیش کرد
دیده من در پی خامی شتافت خواب شهی بستر درویش کرد
سفره من کنج قناعت نماند رو به ره مائده بیش کرد
حسرت افزایش مکنت ز بام مرغ امیدم ز برم کیش کرد
توشه خود هم ز کف من برفت آه که این زحمت من بیش کرد
قصه امثال منی بود که نسل تو را عاقبت اندیش کرد
پرنده پر می زد در آسمان بی تاب
ماهی شتابان بود از شوق زیر آب
شور حیات از دور از غنچه پیدا بود
بلبل نواخوان شد پرشور و شیدا بود
رود روان از ذوق در باغ گل می شد
از چشمه تا گلزار رقصنده پل می شد
باد رها هرجا در خانه ها می گشت
بوی طراوت باز در خانه ها می گشت
نوروز می آمئ با صد نوا و نور
می رفت آن سرما وامانده و مهجور
برخیز و شادی کن ای غنچه نوگل
عیدت مبارک باد بر باغ و بر بلبل
بهارتان خوش باد!
درگلشن مهتاب ستاره می روئید
پرنده شادی گلهارو می بوئید
به روی گلبرگها نمی ز هستی بود
صدای خوسحالی و شور و مستی بود
صدای چشمه تا به آسمان می رفت
به جنگل گلها ترانه خوان می رفت
حیات گل می کرد به قلب سنبل ها
دوباره می خواندند ترانه بلبل ها
بهار می آمد به شور و خوشحالی
خوشی می آورد و سرور و خوشحالی
بهار پر بود از ترانه و سبزی
چمن به یاد آورد دوباره سرسبزی
جهان مبارک باد برایت این نوروز
شوی تو هردم تا همیشه ها پیروز
عیدتان مبارک دوستان !
هر روز بگيرم ز جماعت خبر تو
اي دوست چرا رفتي و بنهاديم اكنون
با اين دل خو كرده به شور و شرر تو
آشفته به سر می دوم ای دوست بکویت
یارا بنمای آن رخ زیبات که مارا
دل واله وسرگشته و شیداست به رویت
تقدیم به پیشگاه مقدس ولی عصر ( عج )
تمام بغض قناری ها شکسته در سازم
چگونه شعر حضورم را به نغمه دربازم؟
چو یک پرنده غمگینم در آسمان تو
جدا و دورم و مهجورم در اوج پروازم
کسی صدا نزدم هرگز چرا گناهم چیست؟
چرا به باغ محبت ها به کینه دمسازم؟
دل من از همگان سرد و ندارم امیدی
بیا که دل را به شور و عشق و علاقه بگدازم
منم چو قایق بشکسته به بحر نابودی
بیا که با تو همین قایق به ساحل اندازم
چو نی بنالم و صد غوغا وگر شوم رسوا
دوباره سر را به خاک پای تو در می اندازم
فدای همه شما عزیزان!
شعری بسیار زیبا از همسفر گرامیم دومان :
ايها الناس ، اجل در پيش است !
بوي كافور و كفن مي دادند
مرده ها بوي لجن مي دادند
خارج از نوبت تا شسته شوند
رشوه از زير كفن مي دادند
سر كافور چنان بلوا بود
گوئيا مشك ختن مي دادند
كاش آن روز دادار حكيم
جمعيت را به پكن مي دادند
دو سه هكتار زمينبرهوت
جهت دفن شدن مي دادند
پول داران را با اخذ دلار
قبر در صحن چمن مي دادند
به گدايان هم در جنب مبال
حفره اي تنگ و خفن مي دادند
الغرض لحظه تشيع زنان
داد ان رسم كهن مي دادند
همگي موي كنان مويه كنان
لرزه بر سيب دقن مي دادند
مردها نيز بلا استثنا
بوي پا بوي دهن مي دادند
ان چنان شور به پا بود انگار
كشته در راه وطن مي دادند
لحظه اي بعد در ان حفره تنگ
شوك تلقين به بدن مي دادند
گورگن ها هم با سنگ لحد
چه فشاري كه به تن مي دادند
دو نفر اسكلت پوسيده
كه كمي بوي عفن مي دادند
تا نترسم ز نكير ومنكر
قوت قلب به من مي دادند
پنبه هاشان به منافذ اندر
نعش ها داد سخن مي دادند
يكي از لحظه مرگش مي گفت
كه زنش را به حسن مي دادند
ديگري گفت به من تا ديروز
لوله و سوند و لگن مي دادند
وارثان نيز سر به هم
فحش هاي قدغن مي دادند
بي بي بي لبي از آن سو گفت
به من اي كاش دهن مي دادند
تا بگويم كه چه سان قوم ذكور
دائماً زجر به زن مي دادند
تا همين جا كه سروديم به ما
قدرت حرف زدن مي دادند
ورنه بايست به جاي چانه
فكي از جنس چدن مي دادند
گرگ در چنگ اجل چون ميش است
ايها الناس اجل در پيش است
عزت زیاد!
پروانه صفت دور رخ شمع تو گرديم در رخنه بر آن قلب تو بي فن و شگرديم
سوزيم به يك شعله ات هر روز دوصد بار اما پي خورشيد دگر هيچ نگرديم
يكي از دوستان بسيار عزيز و گرامي من لطف كرده و قطعه ادبي بسيار زيبايي به وبلاگ فرستاده است . ايشان خود نيز داراي وبلاگ بسيار زيبايي به اين آدرس دارند : http://duman.blogfa.com .
اين هم از شعر زيباي ايشان :
تو اي سوار ناشناس !
تو كز خزان زندگي گلي به رنگ خوشه هاي عشق چيده اي ،
تو كز ديدگان آرزو بجز نگاه حسرتش ، نگاه آشنا نديده اي ،
تو كاندرون قلب رابه آب چشمه نه ، به اشك ديده شسته اي ،
تويي كه اندرون خلوتت فقط نماز عشق خوانده اي ،
تويي كه در ميان قله ها ، نه برف بوده اي نه سنگ و خاك
نه خشم باد بوده اي نه چون لهيب آفتاب ،
تويي كه در لباس قرمزت چو مشعلي كه بشكند
بلور تيره شبانگهان ، درون خاك خفته اي ،
تو كز ميان قرنها ، چوشعله اي كه سر كشد به هستي و فنا شود
نفوس زشت مرگ را به مشت خود فشرده اي،
تو كز فراز كوهها ، به كشور خيال نه ،به شهر راز پركشيده اي،
تو كز نگاه پاك ابرها ، چوشبنمي كه مي چكد
به پيكر نحيف برگها ، چكيده اي به گونه سحر،
تويي كه در فلق چو غنچه اي به رنگ خون شكفته اي،
تو كز براي كرنشت ، زمين و آسمان كمر خميده كرده اند ،
تويي كه چشمك ستاره كورسويي ز نور توست
عروس آسمان تصوري ز روي توست،
تويي كه با نگاه خسته ات ، شبان بي ستاره را دريده اي،
تو اي خطيب كم سخن، تو اي شه بلاد عشق
تو اي سوار ناشناس، تو اي غريب آشنا
برآن سپيد توسنت بمان چو كوه استوار
نمرده اي ، كه مانده اي و مرگ را كشته اي.
به ياد محمد اوراز
منتظرم .....
ارسال شده توسط : دومان
اي دفتر ناپاكي و اي قاب خيالي
وي گمشده در كينه و بغضي متوالي
اي پرچم نابودي و اي خسرو خونريز
نوشنده مي بي خبر از كوزه خالي
از قريه و از قلعه و از ديهي و هر شهر
شد آن تو ويرانه و نفرين اهالي
با ظلم و حسد سجن و جسد عنف و تجاوز
افسوس برون شد زحد آمار زوالي
اكنون بنشستي و بگفتي ز ندامت
رفتي به در مسجد و معبد كه بنالي
چون تاب و توان و شررت هيچ نمانده است.
در حسرت يك در كه بر آن دست بمالي
آن هجمه و آن غارت و آن ديو دلي از
خاطر نرود ذره اش از قلب به سالي
ز اول مكن آن خيره گري بنگر و هشدار
عبرت بپذير از كس و ناكس كه ببالي
لطفا نظر بدهيد و اشعار خود را نيز ارسال كنيد .
آندم كه شد شهيد امامم به كربلا در آسمان بجز خون و بلا نبود
آخر چرا فلك با عشق تا نكرد گناه او بجز صوم و صلا نبود
***********************
به هنگامي كه اصغر كشته مي شد زمين از خون او آغشته مي شد
نشست آن آسمان خون را به آبي چرا كه خود ار آن خون شسته مي شد
************************
پايدار باشيد .
قطعه اي تقديم به سربازان عزيز كشور عزيزمان كه روح بلند آنها همواره زبانزد خاص و عام است :
يك قافله از نور يك كوه پر از شور
يك قله مغرور بيدار و سلحشور
*******
يك قلب پر از راز با زمزمه دمساز
يك سرو دل انگيز آزاد و سرافراز
*******
يك چشمه اخلاص يك شبنم احساس
از ريشه اميّد يك شاخه گل ياس
*******
درياي پر از موج يك روح پي اوج
يك ساحل ايمان يك صخره در موج
*******
يك ساز پر از سوز در هر شب و هر روز
يك اختر تابان خورشيد شب افروز
*******
از سفينه نوح با صد تن و يك روح
بر مركب طوفان رزمنده نستوه
*******
يك دفتر ايجاز در حسرت پرواز
توفيق و ظفر باز يكجمله به سرباز
*****************************
با نظرات و قطعات ادبي خود مرا ياري كنيد .
اي قبله گه عزيز مقصود وي ناز نگاه تو همه سود
وصل تو اگر دواي جان بود هجرت همه جان و دل بفرسود
سلام به تمامي دوستان عاشق . عزيزاني كه قلبشان براي فرهنگ و ادب غني ايراني مي تپد و به هيچ قيمتي راضي به انحطاط و يا تضعيف موقعيت فرهنگي و ادبي كشورشان نيستند و تا پاي جان براي حفظ هويت ملي ، ديني و فرهنگي خود ايستاده اند .
اين وبلاگ بهانه اي است براي تراوش اين حس از وجود سرشار از عشق و عرفان و عقيده شما همرهان .
اشعار و قطعات ادبي خود را به ما ارسال كنيد تا با نام خودتان در اين وبلاگ درج شود . با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري كنيد .