تبليغاتX
و فقط عشق می ماند ...

و فقط عشق می ماند ...

عشق است در آسمان پریدن

ترنم قشنگم اومد ....

بالاخره مسافر کوچولو از راه رسید.....

24 آبانماه 1388 یعنی 13 روز زودتر از موعد مقرر !!

میدونین ... خیلی دوسش دارم.

امیدوارم خدا به همه تون طعم شیرین پدر شدن و یا مادر شدن رو هدیه کنه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط خورشيد  | 

تقدیم به دختر کوچولویم " ترنم خورشیدی " که هنوز نیومده !!!!

 

دردانه آشیانه امّیدی

از چشمه مهربان دل جوشیدی

پروانه زیبای گل خوشبختی

آواز مهی ترنم خورشیدی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

گذشت ...

صفا چون خواب خوش صد حيف بگذشت

وفا هم چون نسيمي زود بگذشت

چه خوش سازم دلم با غمزه يار ؟

محبت هم بهاري بود و بگذشت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

هواي تو ...

هر روز به ياد تو نفس باز برآيد

با هر دم آن شعله عشق تو فزايد

زنهار ز روزي كه نباشي و نفس هست

آن روز نفس مر همه عشاق سر آيد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

پريشانم...

من موج پريشاني و تو ساحل آرام

من باد زمستاني و تو سرو دلارام

پوشيده اي از من رخ خود با چه غروري ؟

قلبم نشود جز به تماشاي تو آرام ...

 

با نظراتتون دلگرمم كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

تقديم به تو !

آنگه كه به احساس به من خنديدي

ميناي رخت را افسوس كه دزديدي

آن دم كه توعشقم را در چشم نمي ديدي

اي گل چه مطلب به چه انديشيدي؟

 

آن دم كه به احساس كمي خنديدم

گلگون شدم و رخ  ناچار بدزديدم

من جز تو به اغيار نيانديشيدم

من برق نگاهت از دور مي ديدم

 

اما دل من اي دوست از دور شد بي تاب

من جز تو نمي ديدم شبانه و در خواب

افسوس قدر اين بود بر ضد من اين اسباب

شد ماهي احساسم از جور دور از آب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط خورشيد  | 

آخرین شعر من !

غصه و غم این دل من ریش کرد                       یا که ملال و تعبم بیش گرد

صبح به شب چشم من اندوهگین                       گشت که این قلب بد اندیش کرد

دیده من در  پی خامی شتافت                         خواب شهی بستر درویش کرد

سفره من کنج قناعت نماند                                 رو به ره مائده بیش کرد

حسرت افزایش مکنت ز بام                              مرغ امیدم ز برم کیش کرد

توشه خود هم ز کف من برفت                         آه که این زحمت من بیش کرد

قصه امثال منی بود که                                     نسل تو را عاقبت اندیش کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

نوروزتان پیروز!

پرنده پر می زد در آسمان بی تاب

ماهی شتابان بود از شوق زیر آب

شور حیات از دور از غنچه پیدا بود

بلبل نواخوان شد پرشور و شیدا بود

رود روان از ذوق در باغ گل می شد

از چشمه تا گلزار رقصنده پل می شد

باد رها هرجا در خانه ها می گشت

بوی طراوت باز در خانه ها می گشت

نوروز می آمئ با صد نوا و نور

می رفت آن سرما وامانده و مهجور

برخیز و شادی کن ای غنچه نوگل

عیدت مبارک باد بر باغ و بر بلبل

بهارتان خوش باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

بهار می آید!

 

درگلشن مهتاب ستاره می روئید

پرنده شادی گلهارو می بوئید

به روی گلبرگها نمی ز هستی بود

صدای خوسحالی و شور و مستی بود

صدای چشمه تا به آسمان می رفت

به جنگل گلها ترانه خوان می رفت

حیات گل می کرد به قلب سنبل ها

دوباره می خواندند ترانه بلبل ها

بهار می آمد به شور و خوشحالی

خوشی می آورد و سرور و خوشحالی

بهار پر بود از ترانه و سبزی

چمن به یاد آورد دوباره سرسبزی

جهان مبارک باد برایت این نوروز

شوی تو هردم تا همیشه ها پیروز

عیدتان مبارک دوستان !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

دوبیتی

هرروز بميرم ز فراق و سفر تو

هر روز بگيرم ز جماعت خبر تو

اي دوست چرا رفتي و بنهاديم اكنون

با اين دل خو كرده به شور و شرر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

دوبیتی

باز از پی مشک نفس غالیه بویت

آشفته به سر می دوم ای دوست بکویت

یارا بنمای آن رخ زیبات که مارا

دل واله وسرگشته و شیداست به رویت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

مرا بپذیر!

 

تقدیم به پیشگاه مقدس ولی عصر ( عج )

تمام بغض قناری ها شکسته در سازم

چگونه شعر حضورم را به نغمه دربازم؟

چو یک پرنده غمگینم در آسمان تو

جدا و دورم و مهجورم در اوج پروازم

کسی صدا نزدم هرگز چرا گناهم چیست؟

چرا به باغ محبت ها به کینه دمسازم؟

دل من از همگان سرد و ندارم امیدی

بیا که دل را به شور و عشق و علاقه بگدازم

منم چو قایق بشکسته به بحر نابودی

بیا که با تو همین قایق به ساحل اندازم

چو نی بنالم و صد غوغا وگر شوم رسوا

دوباره سر را به خاک پای تو در می اندازم

فدای همه شما عزیزان!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

ایهالناس اجل در پیش است!

سلام عزیزان هم نفس . مدتیه که به علت مشغله شدید کاری نمی تونم وبلاگ رو آپدیت کنم ولی هستند دوستان بسیار عزیزی که تنهایم نمی گذارند و با ارسال اشعار بسیار زیبا و دلنشین خود مرا یاری کرده و تراوشات پاک و لطیف روحی خود را در رگ این وبلاگ جاری می کنند و این وبلاگ یعنی خانه تنهاییشون رو آباد و احساس منو زنده نگه میدارند . ممنونم دوستان .

شعری بسیار زیبا از همسفر گرامیم دومان :


ايها الناس ، اجل در پيش است !

بوي كافور و كفن مي دادند
مرده ها بوي لجن مي دادند
خارج از نوبت تا شسته شوند
رشوه از زير كفن مي دادند
سر كافور چنان بلوا بود
گوئيا مشك ختن مي دادند
كاش آن روز دادار حكيم
جمعيت را به پكن مي دادند
دو سه هكتار زمينبرهوت
جهت دفن شدن مي دادند
پول داران را با اخذ دلار
قبر در صحن چمن مي دادند
به گدايان هم در جنب مبال
حفره اي تنگ و خفن مي دادند
الغرض لحظه تشيع زنان
داد ان رسم كهن مي دادند
همگي موي كنان مويه كنان
لرزه بر سيب دقن مي دادند
مردها نيز بلا استثنا
بوي پا بوي دهن مي دادند
ان چنان شور به پا بود انگار
كشته در راه وطن مي دادند
لحظه اي بعد در ان حفره تنگ
شوك تلقين به بدن مي دادند
گورگن ها هم با سنگ لحد
چه فشاري كه به تن مي دادند
دو نفر اسكلت پوسيده
كه كمي بوي عفن مي دادند
تا نترسم ز نكير ومنكر
قوت قلب به من مي دادند
پنبه هاشان به منافذ اندر
نعش ها داد سخن مي دادند
يكي از لحظه مرگش مي گفت
كه زنش را به حسن مي دادند
ديگري گفت به من تا ديروز
لوله و سوند و لگن مي دادند
وارثان نيز سر به هم
فحش هاي قدغن مي دادند
بي بي بي لبي از آن سو گفت
به من اي كاش دهن مي دادند
تا بگويم كه چه سان قوم ذكور
دائماً زجر به زن مي دادند
تا همين جا كه سروديم به ما
قدرت حرف زدن مي دادند
ورنه بايست به جاي چانه
فكي از جنس چدن مي دادند
گرگ در چنگ اجل چون ميش است
ايها الناس اجل در پيش است

عزت زیاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

دوبيتي

 

پروانه صفت دور رخ شمع تو گرديم              در رخنه بر آن قلب تو بي فن و شگرديم

سوزيم به يك شعله ات هر روز دوصد بار                اما پي خورشيد دگر هيچ نگرديم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

سوار ناشناس - به ياد زنده ياد محمد اوراز

سلام همرهان .

يكي از دوستان بسيار عزيز و گرامي من لطف كرده و قطعه ادبي بسيار زيبايي به وبلاگ فرستاده است . ايشان خود نيز داراي وبلاگ بسيار زيبايي به اين  آدرس دارند : http://duman.blogfa.com .

اين هم از شعر زيباي ايشان :

تو اي سوار ناشناس !

تو كز خزان زندگي گلي به رنگ خوشه هاي عشق چيده اي ،

تو كز ديدگان آرزو بجز نگاه حسرتش ، نگاه آشنا نديده اي ،

تو كاندرون قلب رابه آب چشمه نه ، به اشك ديده شسته اي ،

تويي كه اندرون خلوتت فقط نماز عشق خوانده اي ،

تويي كه در ميان قله ها ، نه برف بوده اي نه سنگ و خاك

نه خشم باد بوده اي نه چون لهيب آفتاب ،

تويي كه در لباس قرمزت چو مشعلي كه بشكند

بلور تيره شبانگهان ، درون خاك خفته اي ،

تو كز ميان قرنها ، چوشعله اي كه سر كشد به هستي و فنا شود

نفوس زشت مرگ را به مشت خود فشرده اي،

تو كز فراز كوهها ، به كشور خيال نه ،به شهر راز پركشيده اي،

تو كز نگاه پاك ابرها ، چوشبنمي كه مي چكد

به پيكر نحيف برگها ، چكيده اي به گونه سحر،

تويي كه در فلق چو غنچه اي به رنگ خون شكفته اي،

تو كز براي كرنشت ، زمين و آسمان كمر خميده كرده اند ،

تويي كه چشمك ستاره كورسويي ز نور توست

عروس آسمان تصوري ز روي توست،

تويي كه با نگاه خسته ات ، شبان بي ستاره را دريده اي،

تو اي خطيب كم سخن، تو اي شه بلاد عشق

تو اي سوار ناشناس، تو اي غريب آشنا

برآن سپيد توسنت بمان چو كوه استوار

نمرده اي ، كه مانده اي و مرگ را كشته اي.

به ياد محمد اوراز

منتظرم .....

ارسال شده توسط : دومان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

انسان يا اين سان؟

 

اي دفتر ناپاكي و اي قاب خيالي

وي گمشده در كينه و بغضي متوالي

اي پرچم نابودي و اي خسرو خونريز

نوشنده مي بي خبر از كوزه خالي

از قريه و از قلعه و از ديهي و هر شهر

شد آن تو ويرانه و نفرين اهالي

با ظلم و حسد سجن و جسد عنف و تجاوز

افسوس برون شد زحد آمار زوالي

اكنون بنشستي و بگفتي ز ندامت

رفتي به در مسجد و معبد كه بنالي

چون تاب و توان و شررت هيچ نمانده است.

در حسرت يك در كه بر آن دست بمالي

آن هجمه و آن غارت و آن ديو دلي از

خاطر نرود ذره اش از قلب به سالي

ز اول مكن آن خيره گري بنگر و هشدار

عبرت بپذير از كس و ناكس كه ببالي

لطفا نظر بدهيد و اشعار خود را نيز ارسال كنيد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

عاشورا

شهادت سيد و سالار شهيدان حضرت امام حسين  ( ع ) و ياران با وفايش بر همگان تسليت باد .

آندم كه شد شهيد امامم به كربلا                         در آسمان بجز خون و بلا نبود

آخر چرا فلك با عشق تا نكرد                                گناه او بجز صوم و صلا نبود

***********************

به هنگامي كه اصغر كشته مي شد                         زمين از خون او آغشته مي شد

     نشست آن آسمان خون را به آبي                         چرا كه خود ار آن خون شسته مي شد

************************

پايدار باشيد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

سرباز

سلام عزيزان . من بيشتر اشعار خودم را در زمان خدمت مقدس سربازي ام سروده ام . البته اگه بشود اسم آنها را شعر گذاشت . وانگهي شعرهاي سروده شده نيز شايد از بيست قطعه تجاوز نكند . به همين خاطر اولين شعرم را در اين وبلاگ تقديم سربازان عزيز مي كنم .

قطعه اي تقديم به سربازان عزيز كشور عزيزمان كه روح بلند آنها همواره زبانزد خاص و عام است :

يك قافله از نور                                        يك كوه پر از شور

يك قله مغرور                                          بيدار و سلحشور

*******

يك قلب پر از راز                                        با زمزمه دمساز

يك سرو دل انگيز                                         آزاد و سرافراز

*******

يك چشمه اخلاص                                   يك شبنم احساس

از ريشه اميّد                                           يك شاخه گل ياس

*******

درياي پر از موج                                           يك روح پي اوج

  يك ساحل ايمان                                          يك صخره در موج

*******

   يك ساز پر از سوز                                        در هر شب و هر روز

      يك اختر تابان                                             خورشيد شب افروز

*******

از سفينه نوح                                         با صد تن و يك روح

بر مركب طوفان                                            رزمنده نستوه

*******

      يك دفتر ايجاز                                            در حسرت پرواز

     توفيق و ظفر باز                                        يكجمله به سرباز 

*****************************

با نظرات و قطعات ادبي خود مرا ياري كنيد .

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

دوبيتي

اي قبله گه عزيز مقصود                              وي ناز نگاه تو همه سود

       وصل تو اگر دواي جان بود                            هجرت همه جان و دل بفرسود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط خورشيد  | 

كلام اول

ن والقلم ما يسطرون

سلام به تمامي دوستان عاشق . عزيزاني كه قلبشان براي فرهنگ و ادب غني ايراني مي تپد و به هيچ قيمتي راضي به انحطاط و يا تضعيف موقعيت فرهنگي و ادبي كشورشان نيستند و تا پاي جان براي حفظ هويت ملي ، ديني و فرهنگي خود ايستاده اند .

اين وبلاگ بهانه اي است براي تراوش اين حس از وجود سرشار از عشق و عرفان و  عقيده شما همرهان .

اشعار و قطعات ادبي خود را به ما ارسال كنيد تا با نام خودتان در اين وبلاگ درج شود . با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري كنيد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط خورشيد  |